از یاد مبر
که ما
ـ من و تو ـ
عشق را رعایت کرده ایم
از یاد مبر
که ما
ـمن و تو ـ
انسان را رعایت کرده ایم
خود اگر شاهکار خدا بود
یا نبود.
شکوهی در جانام تنوره میکشد
گويی از پاکترين هوای کوهستانی
لبالب
قدحی درکشيدهام.
در فرصتِ ميانِ ستارهها
شلنگانداز
رقصی میکنم -
ديوانه
به تماشای من بيا!
کوه ها با همند و تنهایند
همچون ما با همان تنهایان!
دلم می خواد یه عکس بگیرم ! یکی مثل همون عکسی که توش جلوی خونه قدیمیه ی عزیز واستادیم و سگه جلومون خوابیده! تو کوچیکی و من خیلی کوچیکتر!همون خونه ای که شباش از زیر پشه بند در میومدیم و مامان می بردمون پشت خونه ...که هیچ لامپی نداشتو فقط نور ماشینایی که از تو اوون راه باریکه ی پشت باغ رد می شدن تو سیاهی چشمک می زد!
دلم می خواد یه عکس بگیرم ازون شبایی که زیر پشه بند یواشکی خنده هامونو می خوردیم ... از ترس اینکه یه صدای خش دار داد بزنه بخوابین ، چه خبره؟! یا بیادو جدامون کنه!
دلم می خواد یه عکس بگیرم ازون مهتابی که هر شب از بالای درخت گلابی میفتاد تو چاه و باغو پر از قصه های پریها و رقص شبانشون می کرد!همون چاهی که عزیز می گفت دائی چند سال پیش یه ماهی انداخته توشو ماهیه هنوز زنده است و ما هر سال انتظار تابستونو می کشیدیم که بائیم لب چاه تا شاید ماهی رو ببینیم
دلم می خواد یه عکس بگیرم ازون درخت انجیر توی باغ که تمام آرزومون چیدن یکی ازون انجیرایی بود که تا ارتفاع خدا ازمون فاصله داشتن ... همون انجیرایی که گنده می شدن اندازه ی سیب ! شایدم گنده تر!!
آخ یه عکس ... یه تصویر کوچولو ازون راه باریکه که می رفت "اوون ورا!!" که وقتی تو پیچ و تابش لابه لای بوته های تمشک گم می شدیم از جلوی خونه ی تراب مثل باد می دویدیم که اوون سگ قهوه ایه دنبالمون نکنه! همه ی هراس شیرین راه این بود که اوون گاو شاخ دار گنده هه سر و کله اش پیدا بشه !! که وقتی صاحبش می دید نفس نفس می زنیم و رنگمون پریده ، گاورو از تو رودخونه ای می برد که وسط مرداد خشک خشک بود
آخ اوون رودخونه وقتی پر آب می شد رو پل جلو خونه می نشستیمو پاهامونو آویزون می کردیم توش!...یه عکس ازون غازه که دنبالش می دویدیم تا زیر خونه و موهامون پر می شد از تار عنکبوت یه عکس از جوجه رنگیا ... سبز ... زرد .. قرمز! هیم آلاسکای زغال اخته!!
یه عکس از بازیامون از قهر کردنات که متنفر می شدی ازم اما فقط واسه چند ثانیه!
یه عکس از ثانیه شماریامون که تابستون بشه ! که جمع شیم تو خونه قدیمیه! همون خونه قدیمیه که تو خمار بعداز ظهرش رو ایوون شرجی چرت می زدیم تا یه پیکان نارنجی از رو پل رد شه و تورو با خودش بیاره! یه عکس از ته باغ که دور تا دورشو درختای گردو گرفته بودن... که ختم دنیا بود...که رسیدن به اوون ته ، رسیدن به خدا بود! یه عکس از انگشتای کوچیکو سیامون که تقلا می کرد پوست سبز گردو رو بشکافه!! یه از از هندونه خوردن با دستای گلی وسط بیجارای برنج! یه عکس از کلاه حصیری ... از آفتاب! ازون تیلره که آرزومون خوابیدن رو برنجاش بود... ثانیه شماری می کردیم تا کی روشن می شه که بدویم و کپه کنیم توش!
دلم می خواد یه عکس بگیرم از عزیز .. از دستاش .. یه عکس از دلش!! ازون خونه ای که حالا دیگه تابستونا صدای خنده هامونو کم میاره ازون خونه ای که حالا دیگه همه جاش لامپ داره که دیگه زیر پشه بندش ریز ریز نمی خندیم!
ازون خونه ای که حالا همه جاشو دیوار گرفته... که سر چاهشو بستن و دیگه مهتابم اوون طرفا پیداش نمی شه و من هرگز ماهیه توشو ندیدم!!
یه عکس از تو که اینهمه دوری از من.... چرا وقتی بعداز اینهمه سال اومدم و تو حسرت گذشته پشت دیوارای ایوون چرت می زدم با یه پیکان نارنجی نیومدی؟! چرا یادت می مونه که قهری باهام؟... چرا دیگه بازی نمی کنی مثل اوون وقتا؟چرا من اینقدر سردمه؟تو که کنار چاه شلنگ آبو روم نگرفتی ؟!پس من چمه؟
چرا دیگه رودخونه آب نداره ؟ چرا دیگه باروون نمیاد که از لبه ی شیروونی چیکه کنه تو حیاطو جاشو رو خاک چاله کنه؟ چرا باغ اینقدر کوچیکه؟
بخاطر دیواراست؟ به خاطر توئه؟ به خاطر منه؟
چرا عزیز حالا اینقدر تنهاست؟چرا اینقدر قرص می خوره؟
دلم می خواد یه عکس بگیرم از اشکام که می چکه مثل باروون از لبه ی شیروونی و جاش رو کاغذ باد می کنه! یه عکس بگیرم از حسرتم که کاش اوون درخت انجیر پیر تو باغو اینقدر دوست نداشتم! درخت همون باغی که... باغ همون خونه ای که.........................
Let it go hang...
ای یار ای یگانه ترین یار ... دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید ... ای یار ای یگانه ترین یار!
... از آن پس بسیار گفتنی هست که نا گفته می ماند/چون ما -من و تو -به هنگام دیدار نخستین که نگاه ما به هم در ایستاد،و گفتنی ها به خاموشی در نشست/و از آن پس چه بسیار گفتنی هست که ناگفته می ماند بر لب آدمیان/ بدان هنگام که کبوتر آشتی بر بام ایشان می نشیند، به هنگام اعتراف و به گاه وصل، به هنگام وداع و-از آن بیش-بدان هنگام که باز می گردند تا به قفای خویش در نگرند...
p
و از آن پس ، گفتنی ها ، تا نا گفته بمانده انگیزه های بسیار یافت//.
خودم رو کشتم
و تمام این کشتن یه لحظه بیشتر طول نکشید
یه لحظه ی کوتاه
یه لحظه
با یه تلنگر خودمو کشتم
با یه تلنگر
مثل هر روز مثل یه درام تکراری
خودمو کشتم
مثل هر روز که می کشتم و نمی مردم
اینبار خودمو کشتم
بنگ
Just it
گاهی اوقات
احتیاج به یه آدمی داری٬
یه دوستی٬
که واسته روبهروت
محکم توی چشمات نگات کنه
و بزنه تو گوشت
که تو٬ صورتت خم شه و دستت رو بذاری روی گونهت و دوباره نگاش کنی
ببینی که خشمگینه٬
ببینی که از دستت عصبانیه
توی اخم صورتش ببینی که دوستت داره
ببینی که دوستته.
که نگاش کنی٬ همونجوری که دستت روی صورتیه که اون بهش کشیده زده٬
که بهت بگه « تو چته؟ بسه٬ به خودت بیا .. تو چته .. »
که سرت فریاد بکشه ..
که تو یه هو بلرزی٬
که بری بغلش٬
که بغلت کنه٬
همون دستی که کوبید تو صورتت رو بذاره رو سرت٬ توی موهات٬
که سرت رو فشار بده توی گودی شونش٬
که تو چشمات رو ببندی٬
روی شونهش گریه کنی٬
بلرزی٬
و با خودت فکر کنی که « تو واقعاً چته .. »
چقدر دلم می خواد تب کنم یه تب شدید یکی مثل بچگیا یکی مثل اون موقعها که اگه بعدش خوب می شدی عروسک بود و شکلات و کتاب قصه
یکی ازون تبایی که دوستداشتنیت می کرد...ازون تبایی که می شدی مرکز توجه
می خوام تب کنم ... یه تبی که خدا دلش به حالم بسوزه که سر خی گونه هام بشه سجاده ی خونی مادرم
که هی ببوسه دست بکشه و بذاره رو پیشونیش
می خوام تب کنم ... ازون تبایی که صدای نفسام بشه صدای ساز پدرم ... یه تبی که خواهرم کنار تختم بشینه و زانوهاشو بغل کنه و هی غصه بریزه تو دل کوچیکش
می خوام تب کنم ... یه تبی که خدا از تخت سلطنش بیاد پائین و دستشو بذاره رو پیشونیم
... دلش به حالم نمی سوزه !! شایدم اینقدر خواستنی بشم که ببردم پیش خودش!!!!!!!!!!!!!!
... شایدم وقتی دستشو گذاشت رو پیشونیم یهو چشامو باز کنم و همچین بزنم زیرخنده و اوون سرخ شه ازین که رودست خورده !! رو دست خورده از تمارض کردن من!!
... شایدم...
- هی سرت چقدر داغه!!!!
اِه !
فقط سه گام وجود دارد.
گام نخست:هشیار شدن از اینکه این دنیا چیزی جز بازی نیست، که این دنیا فقط فرافکنی خود ماست . گام دوم : هشیار شدن از اینکه دنیای دیگر نیز چیزی جز رویاهای ارضا نشده ی ما نیست که در زمان در آینده فرافکنی شده. گام سوم ،وقتی دنیا کنار رفت – آخرت هم کنار گذشته شد ، تنها چیزی که باقی می ماند "تو" هستی . آنوقت تنها چیزی که باقی می ماند نیروی فرافکن یا نفس توست .
و گام سوم هم انداختن نفس است . و ناگهان تو به وطن بازگشته ای ... ناگهان دیگر نیازی وجود ندارد، همه چیز در دسترس است .
...
آیا مایلی فشرده شوی،محو شوی ،نابود شوی،از بین بروی و هیچ گردی؟
آیا می خواهی به هیچ تبدیل شوی و در درون هیچ غرقه شوی؟
اگر نه، تو هرگز واقعا تغییر نخواهی کرد.
ققنوس زندگی اش را فقط زمانی باز میابد که بسوزد:زنده در آتش بسوزد
تا به انبوهی از خاکستر داغ تبدیل شود
همین حســــی که دارم حتی وقتی از تو دورم
تلخ و بیمارم
چقدر خوبه چقدر خوبــــــــــــــــــــــــــــــــــه
همین بس که می دونم خوب خوبی ، خواب خوابی
من که بیدارم
چقدر خوبه چقدر خوبـــــــــــــــــــــــــــــــــه
همین بغضی که دارم
همین ساز شکسته
دلیل از تو مردن از تــــــو رفتن تا توبرگشتن
چقدر خوبه چقدر خوبـــــــــــــــــــــــــــــــــه
همین اشکی که غلطید ،همین دستی که لرزید
همین دردی که پیچید ازغم تـو در صدای من
چقدر خوبه چقدر خوبـــــــــــــــــــــــــــــــــه
چقدرخوبه که هستــــــــــــــی اگه حتی بد من
اگه حتی غریبه مثل سایـــــــــــه پا به پای من
چقدر خوبه چقدر خوبـــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه بی نور ستاره همین که تـــــــــــــو بخندی
چه بی رنگ اقاقی پیش لبهـــــات وقت شکفتن
چقدر خوبه چقدر خو بــــــــــــــــــــــــــــــــه
همین حرفی که کم شد از لب من تا ترانه از تو پر باشه
چقدر خوبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
همین وزنی که گم شد تا دوباره عاشقانه از تو پر باشه
چقدر خوبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه